توقع

08 آذر 1398
نویسنده:  

 صداي اذان مغرب به‌ گوش مي‌رسيد. اشك روي گونه‌هايش لغزيد. از عصر تا حالا منتظر اين صدا بود. دلش مي‌خواست ساكت و آرام اذان را گوش دهد. اين موسيقي را دوست داشت. روحش جلا مي‌يافت.

 

سجاده‌اش را از ساعتها پيش كنارش گذاشته بود.چادر را بر سر كشيد و هق هق گريه را سر داد. صداي اذان در عمق جانش نفوذ مي‌كرد. خاطرات مثل فيلمي از مقابل چشمانش ميگذشت. باور نمي‌كرد او اين روزها را پشت سر گذرانده باشد. خيلي وقتها به سرش ميزد شايد شخصيتي ديگر در وجود او هست كه خودش از آن خبر ندارد، مثل فيلمهايي كه تلوزيون نشان ميدهد.

 يك لحظه‌اي مي‌رسد كه مي‌فهمد آدم زميني نبوده و خودش از جنس آدم فضايي است. شرمنده بود. شرمنده‌ي روي خداوند. اينكه او چطور توي لحظات سخت دستش را گرفته بود  ولي او باز ناشكري ميكرد. برعكس خيلي وقتها اشكهاي امشب او از سر دلتنگي نبود ، گله‌اي در اين اشكها به چشم نمي‌خورد.

 سراسر شور بود. او حتي رويش نمي‌شد سرش را بلند كند چه برسد به آنكه دست بالا ببرد. صورتش را زير چادر پنهان كرده بود و پهناي آن را خيسي اشك پوشانده بود.

 از اين حالي كه داشت لذت مي‌برد و دلش مي‌خواست دقايق كندتر از كند بگذرد و تا مدتها در اين حس‌و حال بماند. دعاي بعد از اذان هم تمام شده بود.

 برنامه عادي تلوزيون شروع شد. كنترل را برداشت و آن را خاموش كرد. صدا آزارش ميداد. شروع به خواندن نماز كرد. چه بغضي داشت و چه آرامشي. بعد از نماز حس عجيبي داشت از شادي لبريز بود .

 صداي تيك تاك ساعت به گوش مي‌رسيد. تيك تاك ، تيك تاك ، انگار ساعت ديواري با ساعت روميزي كورس گذاشته باشد. بي‌وقفه مي‌خواندند. عصر چه حالي داشت و حالا چه حالي. احساس ياس و نااميدي صبح كجا و اندوه دم غروب كجا  و حالا  هم اين شادي روح‌افزا.

طبق معمول همه چيز از يك برخورد كوچك آغاز شده بود . ديشب با همسرش مهدي بيرون رفته بودند. مهدي مردي خوش‌پوش ، با اخلاق و مهربان بود .

 فهم و قدرت درك او هميشه باعث افتخار نسرين بود. اما خيلي وقتها چيزهاي بسيار كوچكي در وجودش او را آزار ميداد. دلخوريها از ديشب آب مي‌خورد.

 بعد از مدتها فرصتي پيش آمده بود تا با مهدي به بهانه خريد بيرون برود و پياده‌روي كنند. وقت خريد مهدي مدام در فكر بود و جلوتر گام برميداشت. هرچه او سعي ميكرد خودش را به او برساند ، باز عقب ميماند. بازوي مهدي هم زير انگشتانش آن گرماي هميشگي را نداشت. مهدي به راهش ادامه ميداد و سخني نمي‌‌گفت. تمام مدت سعي كرد به روي خودش نياورد. اما مدام چيزي ته ذهنش وول ميزد كه:« نكنه با من قهره، نكنه اتفاقي افتاده، نكنه! چرا حواسش به من نيست؟ كجاست؟ چرا با من گام برنميداره؟چرا نگاهش وجودم رو….»

و همين افكار باعث شد كه گامهايش را كند كند. اما مهدي اصلاً متوجه نشده بود كه او در كنارش نيست. به چهارراه رسيد، خواست دست نسرين را بگيرد تا با هم بگذرند، تازه متوجه فاصله نسرين از خودش شد. با بي‌حوصلگي منتظر رسيدن او شد و پس از رسيدن او گفت:

« چقد يواش مياي ، لاك‌پش خانوم. دِ يالا.» و دستش را دراز كرد تا دست نسرين را بگيرد. نسرين خوشحال دستش را در دستهاي مهدي گذاشت و با دستهاي گرمش آن را فشرد و با هم از چهارراه گذشتند. منتظر شروع صحبت از جانب مهدي شد . اما بعد از چهارراه او همچنان در خود فرو رفت. تا خانه سخني نگفتند. هرچه بيشتر به سكوت گذشت ، در دل بيشتر از مهدي فاصله گرفت.  ديشب وقتي به خانه رسيده بودند ، مهدي بعد از شام بي‌آنكه پيراهن خواب آبي رنگ را روي بازوان مرمري نسرين ببيند به اتاق خواب رفته بود و خوابش برده بود. نسرين بغض عجيبي داشت. تا صبح توي تخت پهلو به پهلو شده بود و ازدور به چهره‌ي زيباي مهدي كه در تاريكي در هاله‌اي به نظر ميرسيد چشم دوخته بود و بي‌آنكه بخواهد اشك ريخته بود.دست و دلش به كار نمي‌رفت. غم عظيمي در دل احساس ميكرد. عصر كه حسابي داغ كرده بود. اما مرور ديروز و روزهاي گذشته انگار آرام آرام او را عوض كرده بود. بيشتر دلش به حال مهدي و خستگي او مي‌سوخت تا آنكه بخواهد عصبي باشد. دوباره با خود گفت:« هرچقدر هم خسته باشه، دليل نميشه» سعي ميكرد خود را قانع كند . دوباره به سمت تلوزيون رفت و روشنش كرد. برنامه كودك پخش ميشد. اين برنامه را دوست داشت ، خودش هم نمي‌دانست چرا ! كودكي عجب دوران تازه و بكري . فقط صداقت و سادگي. كارتون كلاغي بود كه در عين زشتي با تزيين  و تميز كردن خودش بهترين پرنده جنگل معرفي شد. به اين فكر كرد كه« هرچه باشد كلاغ ،كلاغ است. چرا به همان پرهاي سياهش نمي‌نازد. سياه هم زيباست.» و اينكه « بچه‌ها از ديدن اين كارتون چه حالي مي‌شوند» و مهدي كه چطور به همه چيز ظريف نگاه ميكند و اگر او بود الآن چه نظري ميداد. گفته‌هاي او را در ذهنش مرور كرد. يادش آمد كه لباسهاي او را هنوز نشسته است ، تمام افكار ذهنش پريد. لباسهاي مهدي را برداشت . به صورتش نزديك كرد. هنوز بوي تنش را ميداد، بوي مرد. همان بوي تند عرقِ آغشته به ادكلن. به بيني‌اش نزديك كرد و نفس عميقي كشيد. احساس كرد مهدي آنجاست . لباسها را در بغلش فشرد. ايكاش بازوهايي كه ديشب در تاريكي به آن چشم دوخته بود امشب او را در هم بفشارند. به سمت حمام رفت:« زودتر بشويمش و دوشي بگيرم. بايد زودتر آب پرتقالش را آماده كنم. يك ساعت ديگر مي‌رسد.»

نظر بدهید 7  بازدیدها
برچسب ها
مهرک اخص

موارد مرتبط

نظر شما

ماهنامه فرهنگی ، هنری ، اجتماعی ذهن آویز با تلاش جمعی از فرهیختگان و صاحبنظران جامعه در صدد است تا با رویکرد سلامت محور به مسائل جامعه بپردازد. این ماهنامه ، 28 ام هر ماه به صورت تمام الکترونیک از طریق وبگاه www.zehnavizonline.ir با مجوز رسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر می شود.خوشحالیم قدمی هرچند کوچک برای سلامت جامعه بر می داریم.

ذهن آویز

 

ما از کوکی ها برای بهبود وب سایت استفاده می کنیم. برای مشاهده اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به سیاست کوکی ها. من در سایت از کوکی ها استفاده می کنم. قبول کردن